تبليغاتX
قلب مرداب




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


قلب مرداب

...زندگی کوتاه است کوتاهتر از آنچه که می اندیشی

 من :

نه شاعرم نه عاشق
یک آدم با همه ی دلتنگی هایش

دست می برم در بارانی ام
دنبال بهانه ای میگردم
برای آفتابی شدن...

برای چشمک زدن   برای طلوع

بندی از کفش هایم
دگمه ای از پیراهنم
شاید سطری از خودم
با خودم

برای خودم...

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 2:24 PM توسط پرند|

رویایی در همین نزدیکی ها...

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 9:51 PM توسط پرند| |

از تو فقط خاطره ایی دست نیافتنی باقی مانده است.

خاطره ایی مثل ابر

         خاطره ایی مثل مه                                                          مثل باد  

خاطره ایی که همه تکه هایش                                        کم کم  از هم می شکند

در یادم خوب می ماند   روزی که از کوچه ها در باران رد شدی

وقتی توفان نشست

بی صدا درپشت پنجره قلبی شکست

و این شکستن در یادم می ماند تاابد...

 

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 11:27 AM توسط پرند|

آرزویم این است جای باران باشم

جای دانه ایی که گنجشکی را اسیر کند

آرزو دارم که در دلی ناامید روشنی امید باشم

حس جوانه زدن در زمستان

ترانه بودن برای رقصی ناب    بودن کلامی برای صلح

روشنی برای خانه ایی تاریک 

بودن در زمانی جز اکنون

به یاد فرداهای نا أشنا

خدایا:

آرزو دارم اکنون؛ زمانی دیگر بود...

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 4:4 PM توسط پرند|

قناری پابرجا روی این شاخه شکسته غزل غزل میخواند

فاصله ها را بشکن پای تو جاده ها را می شکند

و نگاهت زمان را...

قناری میخواند

چشمهایت را میبندی

این فاصله سکوت را می شکند

و تو مرا...

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 3:50 PM توسط پرند| |

ــ امشب گریه میکنم:

گریه میکنم برای تو، برای خودم ،برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن و نتونستن.برای تمام اون چیزی که خواستی و نبودم و خواستم و نبودی.

امشب گریه میکنم:

 به وسعت دریا ،به وسعت بیشه ،به وسعت دل عاشق.برای تو......برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم و هنوز شکست نخوردم...

ـــ من از سالهای مینویسم:

ازقصه هایی شیرین مادربزرگ از داستانهایی رویایی او.. از وجود دو عاشق که مانند تمام داستانها، قرار نبود پایان خوب داشته باشند...از سالها مینویسم از تمام سالهایی که گذشت و من با این سوال درذهنم که چرا در تمام داستانهای مادربزرگم آن دو سرنوشتی از قبل تعیین شده دارند و با این جواب که این فقط یک داستان است به خواب میرفتم...

 از دوران کودکی خویش مینویسم:

 از دورانی که همیشه به یاد داستانهایم بودم داستانهایی که  میپنداشتم در عالم واقعیت باید سرنوشتی جز پایان قصه مادربزرگم را داشته باشند

من برای خود مینوسم برای تو...برای لحظه ایی که ما در واقعیت عاشق میشویم برای داستانی که میخواستم پایانی جز داستان بچگی ام را داشته باشد

اما افسوس ...از  سال ها بعد كه چشمان ما عاشق ميشوند....... افسوس كه
قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود

 

 

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 9:42 PM توسط پرند| |

 بامدادی دگر است و هنگام رفتن دور شدن از تو را نمی خواهم دور شدن حتی برای ساعاتی اما زندگی اجبار می کند رفتن را نمی خواهم حرفم را در بقچه دلم پنهان کنم دیر زمانیست پناهگاهی جز چشم هایت ندارم مرا سرمه کن و در چشمهایت بکش تا سیر ببینمت تا سیر ببینمت

 

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 6:54 PM توسط پرند| |

گريه كن جدايي ها مارو رها نمي كنن

گريه كن آدها انگار براي ما دعا نمي كنن

گريه كن حالا حالا بايد از هم جدا باشيم

بشيينيم منتظر معجزه خدا باشيم

گريه كن منم دارم مثل تو گريه مي كنم

به خداي آسمونامون گلايه ميكنم

گريه كن واسه شبهايي كه بدون هم بوديم

تنهايي براي سنگيني غصه كم بوديم

گريه كن سبك ميشي روزهاي خوب يادت مياد

گرچه اون روزها تو تقويمامون نيستن زياد

گريه كن براي قولي كه بهش عمل نشد

واسه مشكلاتي كه بودش و هست . حل نشد

گريه كن واسه همه واسه خودت براي من

توي باروني ترين ثانيه حرفهاتو بزن

گريه كن تا اينه شه باز اون چشماي روشنت

واسه موندن لازمه فداي گريه كردنت

گريه كن واسه همه واسه خودت براي من

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 6:47 PM توسط پرند| |


Design By : Night Skin